الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
254
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
آن شب هم صداى ساز و آواز را از يكى از منازل شنيدم و نشستم تا آن را ببينم ، امّا خداوند بر گوشم مهر زد و بلافاصله به خواب رفتم و با طلوع خورشيد از خواب بيدار شدم . به سوى رفيقم رفتم و جريان را براى او توضيح دادم و بعد از آن قصد انجام هيچ كار سوئى نكردم تا اين كه به رسالت برگزيده شدم . « 1 » ( 1 ) ابن اسحاق مىگويد : رسول الله در حالى دوران جوانىاش را گذرانيد ، خداوند او را از آلودگى به زشتىهاى جاهليت حفظ مىكرد ، زيرا مىخواست كه او را به رسالت برگزيند و هنگامى كه دوران جوانىاش را گذرانيد ، به با مروّتترين و خوشاخلاقترين و كريمترين و صبورترين و راستگوترين و امانتدارترين فرد قريش تبديل شده بود و در ميان قومش به لقب « امين » معروف شد . او از فحشا و اخلاقهاى زشتى كه مردان به آن مبتلا بودند ، پاك بود و خداوند براى تكريم و تنزيه وى همهء صفات خوب را در وى جمع كرده بود . « 2 »
--> ( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 279 و ابن ابى الحديد هم اين مطلب را از وى نقل كرده است ، ج 13 ، ص 207 . ( 2 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 1 ، ص 194 . سپس مىگويد : براى من نقل شده است كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله در ايام كودكى از انجام كارهاى سوء بازداشته مىشده است و خود آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرموده است : بچههاى قريش سنگهايى را براى بازى كردن حمل مىكردند و من هم همراه آنها بودم . مىبايست كه دامنهايمان را بالا مىگرفتيم و سنگ را با آن حمل مىكرديم كه در نتيجه كشف عورت مىشد . و من كه مىخواستم به بچهها كمك نمايم و سنگى را با دامنم حمل كنم ، مورد خطابى قرار گرفتم كه گفت : دامنت را رها كن . من او را نديدم ، اما دامنم را محكم كردم و با دوشم سنگها را حمل مىكردم و تنها من بودم كه دامنم را بالا نگرفته بودم . و سهيلى در الروض الانف در تعليقهاى بر اين قضيه مىگويد : « و اين قصه در حديث صحيحى وارد شده است كه به هنگام تعمير كعبه ، رسول الله به همراه ديگران ، سنگها را حمل مىكرد . آنها دامن خود را بر دوش مىانداختند تا سنگ را بر آن بگذارند ، اما رسول الله سنگها را با دوش حمل مىكرد و در عين حال دامنش را هم محكم بسته بود . در اين حال عباس به وى گفت : برادرزادهام ، چرا دامنت را بر دوشت نمىاندازى ؟ او همين كه اين كار را انجام داد ، بر زمين افتاد و از حال رفت ! عباس او را بلند كرد و گفت : تو را چه شد ؟ نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله گفت كه از سوى آسمان به وى خطاب شد كه اى محمد ! دامنت را محكم ببند ! سپس گفت : دامنم دامنم ! و دامنش را محكم كرد و آنگاه بلند شد و به حمل سنگها پرداخت . » سپس مىگويد : « اگر حديث ابن اسحاق صحيح باشد ، آن قضيه در ايام كودكىاش كه با بچهها بازى مىكرده است ، رخ داده است . پس بايد بگوييم كه اين حادثه دو بار رخ داده است : يكى در دوران كودكىاش و ديگرى در ابتداى جوانىاش ( ! ) كه مشغول تعمير كعبه بودهاند . » و قسطلانى قريب به همين مضمون را در فتح البارى ، ج 1 ، ص 401 آورده است . امّا ما مىگوييم كه اگر چيزى از اين داستان درست باشد ، به نظر ما همان داستان ابن اسحاق در مورد ايام كودكىاش صحيح است كه ابن ابى الحديد هم آن را به نقل از أمالى محمد بن حبيب ذكر كرده است . امّا واقع شدن اين حادثه در دوران جوانى نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله و آن هم به دستور عمويش عباس ، در ميان افرادى از قوم